
مشغول تماشاي آسمان بودم كه نقشي در ذهنم شكل گرفت داشتم با خودم فكر مي كردم كه آسمان چه تابلوي نقاشي بزرگ وزيبائي است كه سوالي برايم پيش آمد آن سوال اين بود كه چه كسي توانسته اين تابلورا نقاشي كند اين همه نقش هاي آسماني بكشد كدام دست باهنر توانسته چنين نقاشي خلق نمايد كه پر از رمز وراز است.كدام نقاش را ديده اي كه بتواند ستاره هايي از جنس گاز بكشد ؟چه كسي راديده اي كه بتواند ستاره اي بكشد كه سياراتي داشته باشد كه حركت كند؟يا سياراتي بكشد كه قمر داشته باشد؟يا باكنارهم چيدن چند ستاره بتواند صورت فلكي هايي همچون دلفين كوچولو،اسد ،سنبله،قو وترازو اگر بخواهم نام همه ي اين اثرات بي نظير اين نقاش بزرگ مهربان مهربان ها،هنرمند ترين ،هنرمند ها يعني خداي توانا رابگويم به بزرگي اين تابلوي با عظمت طول مي كشد؛ خدايا اي توانااي كه زيباترين نقاشي را در طبيعت آسمان به تصويركشيدي من در برابر اين تابلوي بزرگ هستي ذره اي هم نيستم ؛خدايا اين تابلوي بزرگ را كشيدي تا به من اين بنده ي كوچك بياموزي كه چقدر بزرگ هستي .خدا يا مي شود شبي به من بگويي كه پايان اين تابلوي بزرگ كجاست هر چقدر كه فكر مي كنم نمي توانم آخر آسمان را براي خودم تصور كنم نمي توانم. اصلا شايد در آسمان مكاني به نام آخرين قسمت آسمان وجود نداشته باشد ،ولي مگر مي شود خوب هر چيزي پاياني دارد.خدايا مي خواهم بدانم اين جهان روزي به شكل اول خود بر مي گردد وهمه چيز،همه ستاره ها، سياره ها و كهكشان ها و همه و همه مثل يك توپ كوچك دور هم جمع مي شوند و از بين مي روند؟و هر چيز كه درست كرده اي به سمت خودت بر مي گردد؟ مثل اين كه در كتاب بزرگت يعني كتاب راهنماي درست نگاه كردن جهان يعني قرآن گفته اي كه: همانا ما ازخداييم و بازگشت ما به سوي اوست.

به نام خداي جهان آفرين خداوند ماه فلك آفرين من دوست دارم ستاره هايي كه همچون نگين هايي به آسمان دوخته شده همان هايي كه درآسمان شب هستند مطمن هستم كه توهم آسمان وستاره ها رادوست داري ببينم اگر ستارهاي در دست توبيفتد باآن چه مي كني.به كسي مي دهي يا براي خودت نگه مي داري يك شب وقتي توحياط داشتم ستاره هارو مي شمردم يكي از اون ها توي دستم افتاد اون خيلي كوچولوي تازه رنگش ابي اسماني از ستاره پرسيدم چرا تورنگت ابي ومثل ستاره هاي ديگه نيستي اون گفت مگه نمي دوني ستاره هاوقتي تازه درست مي شن ابي هستندوقتي هم بزرگ شدند رنگشون تغيير مي كنه . گفتم مگه تو تازه درست شدي گفت بله بهش گفتم قول مي دي پيش من بموني گفت مگه تو غذاهايي كه من مي خورم داري گفتم مگه غذات چيه گفت گاز اونم گاز داغ گفتم ندارم ولي غذاهاي خوشمزه تري دارم حتي خوشمزه تراز گاز گفت ممنونم ولي من نمي تونم غذاهايي رو كه تومي خوري بخورم گفتم پس هداقل بزار بيام وپيشت زندگي كنم مگه من برم براي خودم سياره بسازم پرسيدم چرا اولندش كه خيلي داغم و جاذبه خيلي زياده ممكن اذيت بشي گفتم ولي من دوست داشتم پيش هم باشيم ستاره گفت ناراحت نباش من هرشب تواسمون هستم بيا و من رونگاه كن ستاره ازمن خداحافظي كردوبه اسمان برگشت.
