تبليغاتX
من و آسمان
جمعه هفتم اردیبهشت 1386
دب اصغر ومسافرتش به زمين

سفر به زمين

شب بود ،آسمان صاف و آرام بود .اما انگار صدايي مي آمد

خوب كه گوش كردم متوجه شدم صدايي از طرف شمال آسمان مي آيد بله خود دب اصغربود داشت با مادرش صحبت مي كرد،مي گفت :«ماماني حوصله ام سر رفته است چند سال كه يك جا هستم اجازه بده برم روي زمين.»

مامان خرسي گفت :«ولي اگه كسي بفهمه خيلي بد ميشه ،اون وقت ....»ماماني بزار برم صبح نشده بر ميگردم ،اين طور شد كه خرس كوچو لو راه افتاد كه بياد زمين تو راه سفر به زمين دو ماهي را ديد،دو ماهي گفتند :«كجا ميري خرس كوچولو؟»

خرسي گفت:«به كسي نگوئيد مي خوام برم زمين »دو ماهي گفتند : «مارا با خودت ببر»ولي نميشه، من كه نمي تونم حوض آب شما دوتاراجابجا كنم دو ماهي ناراحت شدندبااوخداحافظي كردند ورفت و به بره رسيد.

بره گفت:كجاميري؟

گفت:«دارم ميرم زمين اگه توهم مي خواي بامن بيا »

 

 بعد بره وخرس كوچولو راه افتادند بعد بره گفت:«از اين جا تا زمين كه خيلي راه بيا سوار يك شهاب بشيم تا زود تر برسيم.»

خرسي گفت باشه بيا بريم ايستگاه شهاب ها بعد سوار يك شهاب بشيم؛ بره و خرسي سوار به شهاب راه افتادند خيلي سريع رسيدند وقتي داشتند روي زمين راه مي رفتند بره يك پارك را به خرس كوچولو نشان داد بعد هر دوي آنها رفتند توي پارك اين قدر بازي كردند كه خسته شدند خرسي يك دختر كوچك را ديد كه براي بازي به پارك آمده بود خرسي دويد و رفت پيش دخترك خرسي گفت:«دختر خانم ميشه من عروسكت بشم.»

دخترك گفت:«ببينم تو كي هستي؟»خرسي گفت:«تو من را نمي شناسي من دب اصغر هستم » دخترك گفت:«فهميدم توهمان هستي كه هرشب در آسمان به ما ستاره ي قطبي را نشان مي دهي خرسي من تورا خيلي دوست دارم ولي خانه تو آسمان است بايد برگردي پيش مادرت او نگرانت مي شود.»خرسي ناراحت شد و از او خداحافظي كرد وبادوستش بره به آسمان برگشت.

اگر شبي دب اصغر را نديدتعجب نكيد زيرا اوبه زمين آمده تايك دوست زميني پيداكند

 

+ گفتگو با آسمان توسط محبوبه