تبليغاتX
من و آسمان
یکشنبه یکم اردیبهشت 1387
بیایید آسمانی باشیم......

به نام خدا

شب بود، شبي زيبا اما پر نور تر از هميشه .

انگار آسمان مهماني داشت!!گويي كه يك نفر داشت آسمان را جارو مي كرد،

ديگري يك زير سفره اي بزرگ پهن كرد تا مبادا پس از خوردن غذا آسمان كثيف شود ،همه آسماني ها مشغول كاري بودند.دب اصغر ظرف ها و قاشق ها را مي چيد،پلوتو تكه اي يخ از سرش راكند و به كمك خورشيد  آن را گرم كرد،بعد آب را در پارچ بزرگي ريخت و در سفره گذاشت ،سحابي گل رز هم كه مي خواست كاري انجام داده باشد به زور خود را در يك گلدان خيلي بزرگ جاي داد وسنبله او را وسط سفره گذاشت.دب اكبرهم كه از آشپزهاي ماهر آسمان بود غذا را آماده كرد و گوشه اي از سفره گذاشت غذاي عجيبي داشت ظاهرش كه به غذاي زميني ها نمي خورد .ديگر تقريبا همه چيز آماده بود همگي سر سفره نشسته بودند كه ناگهان صداي دلفين بلند شد كه مي گفت:بالاخره آمدند،بالاخره آمدند.

ناگهان همه جا پر از سرو صدا شد ، معلوم بود كه مهمانشان را خيلي  دوست دارند چند تا از بچه هاي آسماني داشتند خوش آمد مي گفتند،فكر مي كنم كسي كه آن ها را به وجود آورده بود به همراه فرشته هايش و ساكنان طبقه هاي ديگر به ديدنشان آمده بود!!!

بعد خدا و ديگر همراهانش سر سفره نشستند و از غذاي عجيب آن ها خوردند،پس ازخوردن غذا خداي مهربان كيسه اي را در آورد انگار براي هر يك هديه اي آورده بود،هر يك از آسماني ها آمدند و هديه شان را گرفتند ،مثلا،خدا به سحابي گل رز بوي خوش داد ،به خورشيد نور بيشتري داد خلاصه به هر يك هديه اي داد كه هم خودشان را زيباتر مي ساخت و هم آسمان ما را.وقتي همه هديه هايشان را دريافت كردند خدا لبخندي زد و رفت،نمي دانم كجا ولي  فكر مي كنم رفت همه جا!!!

ولي خوش به حال آسماني ها كه خدا مهمانشان بود.كاش خدا سر سفره ماهم  بيايد.

((خداجان اگر بيايي ما هر چه قدر كه در توانمان باشد از تو پذيرايي خواهيم كرد)) هنگامي كه داشتم اين حرف ها را با خودم مي زدم ناگهان گفتم حتما آسماني ها خوب بودند كه خدا پيش شان رفت پس اگر ماهم خوب باشيم خدا مي آيد پيش مان.

پس بياييد خوب باشيم آسماني باشيم........  

                                                    

+ گفتگو با آسمان توسط محبوبه