تبليغاتX
من و آسمان
یکشنبه سی و یکم شهریور 1387
دلخوشی های من!!

دست افروز درد نکنه که من رابه بازی دعوت کرد من عاشق این جور بازی ها هستم و قایم باشک !من افروز و تمام دوستانم را به اندازه تمام دلخوشی هایم دوست دارم.حالا بازی:

دل من به خیلی چیز ها خوش است،دل من بیشتر وقت ها خوش است حتی وقتی که همه نا راحت هستند دل من می گوید:« بخند،اجازه بده خوش باشم!»

دلم خوش است

 به این که خانه مادر بزرگ به ما نزدیک است و می توانیم برویم آنجا و منتظر باشیم تا بقیه بچه ها هم بیایند آنوقت با هم بازی کنیم ،با هم برویم توی حیاط بدون این که به هوا توجهی داشته باشیم با لباس هایمان بپریم توی حوض  فسقلی و روی هم آب بریزیم و بخندیم و شاید هم عصبانی شویم و گریه کنیم و روی در و دیوار خانه مادر بزرگ بی چاره نقاشی بکشیم!و جیغ و فریاد بزنیم و بستنی ها را به سر و روی هم بمالیم.

دلم خوش است

به این که شبها می توانم به آسمان نگاه کنم و با ستاره ها حرف بزنم ،دلم خوش است که یک بار آذر گوی دیده ام!

دلم خوش است

به این که دوستانی به خوبی افروز و رامن چند تا دوست دیگر دارم دوستانی که مهربان هستند دوستی به خوبی افروز با نوشته های جالبش آدم فقط می تواند در رویا داشته باشد!!!

دلم خوش است

به این که شاید روزی بتوانم یک گالری از انواع کانی ها داشته باشم ،دلم  به این خوش است که یک سنگ دوست داشتنی دارم ،سنگی که سوغاتی است و از کوه برای من آمده سنگی که برق می زند و می تواند با من حرف بزرند!!!

دلم به این خوش است

که شاید در آینده  بتوانم توی دانشگاه فیزیک ذرات بخوانم و فیزیکدان شوم و برای بچه ها کتاب ها ی خوب بنویسم و از این که قسمتی از راز ذرات را می دانم لذت ببرم ،دلم به این خوش است که در آینده ایران بهترین خواهد شد و در همه چیز پیشرفت می کند

دلم به این خوش است

که روزی جنگ ها به پایان می رسد و دیگر کودکی بر اثر گرسنگی نمی میرد،دلم به این خوش است که روزی جناب صلح حاکم این کره خاکی می شود!!!

دلم به این خوش است

که  مادری به خوبی مادر خودم دارم و عیب های متن هایم را می گیرد و کمکم می کند که شعرهای خوب بگویم نه این که شعرنو! دلم خوش است به این که مادرم وقتی از سرکار می آید با تمام خستگی هایش  با من عروسک بازی می کند!!!

دلم به این خوش است

که می توانم  توی باغچه مان  گل و سبزی بکارم ،دلم به این خوش است که می توانم آتش درست کنم و تویش سیب زمینی بیندازم در آخر سوخته آن را هم پیدا نکنم!!!

دلم به این خوش است

که ماهی یک بار با خواهر مهربان وخوبم  می روم باشگاه نجوم و چیز های زیادی یاد می گیرم و آدم نجومی ها را می بینم!، دلم به این خوش است که شاید برای یک بار هم که شده مرا با خودشان ببرند کویر چون همه می گویند:«کویر سرد است ،یخ می زنی!!»

دلم به این خوش است

که یک بار توی رویاهایم رفته ام سرزمین یادگاری ها و آنجا یادگاری گذاشته ام

(شاید روی وبلاگ بگذارم)

دلم به این خوش است 

که می روم مدرسه و زنگ تفریح را فقط  می روم توی کتابخانه و کتاب می خوانم و از پنجره  بچه ها را می بینم که روی هم آب می ریزند و از این کارشان بدم می آید و دعا می کنم که خانم ناظم نمره هایشان را کم کند!

 

دلم به این خوش است  که دل خوشی های فراوانی دارم و می توانم به دور از غصه ها با دل خوشی هایم زندگی کنم.

+ گفتگو با آسمان توسط محبوبه
شنبه سی ام شهریور 1387
آن روزها...

شب بود، من خانه مادربزرگ بودم ،داشتم توی اتاق بازی می کردم که مادر بزرگ گفت:«دخترم ،فرش را توی حیاط پهن کن»من هم همین کار را کردم بعد مادر بزرگ آمد در یک دستش ظرفی پر از میوه بود ،در دست دیگرش سجاده و تسبیح فیروزه ،او آمد و کنار من نشست من گفتم :«قبلا ها آسمان چه جوری بود؟بهتر بود؟»مادربزرگ لبخندی زد و گفت:«قدیم ها همه چیز توی این شهر بهتر بود،این قدرها آلودگی نبود،اینقدردود نبود،کثیفی و سرو صدا و شلوغی نبود،قدیم ها وقتی به آسمان نگاه می کردی آن را پر از ستاره می دیدی،قدیم ها آسمان هم بهتر بود.»من آهی کشیدم و دویدم طرف حوض آبی و بلند بلند خندیم و گفتم:«به!به!جناب ماه شما هم امشب آمده ای مهمانی خانه مادر بزرگ من!خوش آمدی!»درست بود تصویر ماه افتاده بود توی حوض،خیلی قشنگ بود تکه ای از آب نورانی شده بود ؛خواستم از آن آب بخورم ،دستم را مشت کردم و از وسط ماه آب برداشتم ،آمدم بخورم که به یاد آوردم آب حوض آنقدر ها هم تمیز نیست پس آب نورانی را ریختم پای گل محمدی کنار حوض چون فکر می کردم گل نورانی می دهد!حالا نماز مادر بزرگ تمام می شود و مرا صدامی زند:«بیا نمازت را بخوان »من هم از وسط ماه آب برمی دارم و وضو نورانی می گیرم ،حال هم با چادر گل دارم نماز می خوانم .

 

 

+ گفتگو با آسمان توسط محبوبه
چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387
آدم بزرگ ها چیزی نمی فهمند، فقط غول می سازند!!

داشتم به منظومه شمسی و سیاراتش فکر می کردم که ناگهان چیزی پرید توی ذهنم !هی تکان می خورد و خودش را به در و دیوار ذهنم می کوباند و می گفت:« آدم بزرگ ها چیزی نمی فهمند،فقط غول می سازند!» همین را گفت و رفت من هم به حرفش فکر کردم دیدم راست می گوید ، این آدم بزرگ ها که کاری بلد نیستند،فقط یاد دارند کارخانه هایی با یک عالمه دود بسازند یا با ماشین های پر دودشان در شهر ها بگردند و برای این که آسمان را هم به رنگ خودشان در بیاورند آن را هم دودی می کنند! اصلا حق آدم بزرگ هاست که باران ها اسیدی ببارند بر سرشان و تمام چیز هایی که ساخته اند از بین بروند یا که فکر می کنند زمین بخاری است و دائما آن را گرم می کنند بعد هم اقیانوس ها را وحشی می کنند ،بی چاره ها از شدت گرما بالا و پایین می پرند و کل خرابی برای آدم ها یادگاری می گذارند و می روند و غیب می شوند بعد هم زمین از بین می رود و حالا آدم ها گوشه ای می ایستند،فقط می خندند و پول هایشان را می شمارند!!!

 

+ گفتگو با آسمان توسط محبوبه
شنبه بیست و سوم شهریور 1387
آخرین کوچه های ذهن من!

زرد تیز است،سبز تیز تیز،صورتی خیلی تیز،اصلا همه رنگ ها تیز هستند ! این پاسخی بود که آقای مداد تراش به من داد؛به او گفتم:« چرا ناراحت می شوی می خواهم یک نقاشی بکشم و دلم می خواهد تمام مدادها تیز باشند.» بعد هم مداد ها و یک کاغذ برداشتم و دویدم به طرف دشت همه دوستان بودند،هر کدام کاری انجام می دادند ،افروز گوشه ای شعر می نوشت و بازی می کرد،رامن شاد بود و تک رنگ هم با کامپیوترش داشت چیزهایی را طراحی می کرد،مهتاب و مریم و وجیهه هم گوشه ای دیگر از دشت بودند ،بچه های دیگر هم بودند ام من در صحنه نبودم چون می خواستم نقاشی رابکشم اول از همه دشت سبز را با گل هایش نقاشی کردم بعد دوستان را کشیدم،افروز را صورتی کردم،رامن آبی،تک رنگ سبز، مهتاب و مریم و وجیهه را هم رنگارنگ کردم! وحالا سقف دشت،سیاه سیاه پر از نقطه های نورانی و ماه را آنقدر بزرگ کشیدم که نصف صفحه را گرفت و هم اکنون مهم ترین قسمت،چیزی که امشب همه را جمع کرده؛یک طناب خیلی خیلی بزرگ که به شکل تابی به ماه وصل شده،آنقدر بلند است که می توان روی آن نشست و تاب خورد و به اندازه ی تمام عمر لذت ببرد اما حیف که تاب فقط یک شب از ماه آویز می ماند بعد هم می رود پس همه می آیند و تاب می خورند حالا یک داد می زند:« محبوبه بیا الان تاب ناپدید می شود.» من با تمام توان می دوم طرف تاب اما تا می رسم ناپدید می شود و من آنقدر گریه می کنم که نزدیک است دشت را آب بردارد و بچه ها می گویند حیف شد که نتوانستی،انگار لحضه ای حس می کردی که تمام آسمان در وجودت خلاصه شده ،حرکت سیارات حس می کردی ،عالی ترین حس دنیاست ومن می گویم :« این خیلی بد است،این تاب حاصل رویاهای آخرین کوچه های ذهن من بود!»و حالا همه به من می خندند و می گویند اگر این تاب مال کوچه های ذهن توست پس حتما این حس را تجربه کرده ای و من اشک هایم را پاک می کنم و لبخندی می زنم و حالا دیگر من روی زمین نیستم در آغوش ماه خوابیده ام غرق در رویا!!!

+ گفتگو با آسمان توسط محبوبه