
و من می گویم هنوز به یاد درخت های توی خیابان هستم به یادشان هستم وقتی که عادت کرده اند سر جایشان بایستند و ماشین های آدم ها را نگاه کنند و پر از دود شوند و گاهی به پرنده ها لانه دهند هنوز به یاد رفتگر ها هستم، رفتگرهای شهرداری که با جاروهایشان شهر را جارو می کنند و صبح های خیلی زود همراه با خورشید بیدار می شوند و شب ها جاروهایشان را به ماه می دهند تا پر از نور شوند! و شهر را خیلی تمیز می کنند و ما آدم ها روی این کره خاکی با اکسیژن زنده هستیم و هنوز به یاد کاج ها ی دودی و رفتگرهای مهربان هستیم و با خودمان می گوییم : «هنوز به یادتان هستیم.»

نه هنوز خوب نیست،بیشتر باید هم زد!شعله خیلی کم است اگر همین طور باشد تا صد سال دیگر هم که آماده نمی شود!آهای با تو هستم مواد خیلی کم است!با این ها که نمی شود شکم این همه گرسنه را سیر کرد.این حرف ها را یک آقای بد اخلاق و اخمو می گوید که در دستش یک ملاقه بزرگ است
در گوشه ای دیگر آدمک های عجیب و غریب توپ های نورانی را قل می دهند به سمت آقای آشپز او هم با عصبانیت این توپ های نورانی به نظر ستاره را می ریزد توی دیگ و حسابی هم می زند و با غرور می گوید:«از دست این آدم های گرسنه!» حالا او یک جیغ می زند و می گوید:«سیارات منظومه شمسی را تخلیه کنید.»آدمک های بی چاره سیاره ها را می ریزند توی دیگ،آقای آشپز با خودش هم دعوا دارد و زیر لب زمزمه می کند:«آهای زحل! این قدر لجبازی نکن،برو ته آب وگرنه ریز ریزت می کنم!سیاره لوس ،چه چگالی کمی داری!» مرد فریاد می زند:«کافی است،خورشید را از زیر دیگ ببرید آن طرف.»
آدمک ها می گویند:«آدم ها آمدند،گرسنه های آسمان آمدند!» الان منجم ها رسیده اند کویر،تکه ای از زمین آسمانی!
آقای آشپز آش های آسمانی راتوی کاسه ها می ریزد و منجم ها با لذت کاسه ها را می گذارند توی چشم هایشان و تا می توانند از آش های آسمانی سر می کشند،منجم ها توی کویر با سرمای پلوتویی آسمان بدون آلودگی را سر می کشند ،آسمان آنجا آلوده نیست!خوش به حالشان....

دوست بی چاره من
ساکن شهری است
که آدمهای آن
حس هاشان یخ زده
وقت هاشان کم شده
قلب هاشان سنگ شده
دوست من، سایه تاریک من است!
دوست من ، گریه نکن غصه نخور
در وسط شهر تو خورشیدی ست
حرم شخصی است بزرگ و مهربان
حرم امام خوب، ما امام رضا(ع)

ببخشید اگر جیب قافیه هایم سوراخ است!