تبليغاتX
من و آسمان
جمعه بیست و چهارم آبان 1387
چند روزی است گم شده ام !

قبلاها وقتی کوچکتر بودم یک دفتر نقاشی بزرگ داشتم که به آن علاقه زیادی دارم؛ توی آن پر از نقاشی ها کودکانه بود، خورشید را می کشیدم که در دستانش نخی پر از ستاره بود! بادبادک می کشیدم، بعضی وقت ها هم بادبادک های کوچک را می بریدم و به آن نخ وصل می کردم اما بیچاره ها از بوته های گل توی باغچه بالاتر نمی رفتند!

بادبادک های من آرزویشان این بود که روی دامن آسمان بازی کنند، از میان ابر ها گذر کنند، چند روز پیش دلم برای بادبادک هایم تنگ شد هر چه قدر که دنبالشان  گشتم، پیدایشان نکردم، برای همین پریدم توی دفتر نقاشی ، اما انگار گم شده  بودند ، حالا چند روزی است که من از لا به لای ابر های دفتر نقاشی، مشغول تماشای اطرافم شده ام ، اما انگار خودم هم در کوچه پس کوچه ها ی نقاشی هایم گم شده ام!

+ گفتگو با آسمان توسط محبوبه