تبليغاتX
من و آسمان
سه شنبه نوزدهم آذر 1387
سرزمین یادگاری ها!

این ها را از من قبول کن!!!

یک هویج ، تکه ای از یک ستاره،یک گلبرگ قرمز،قاصدک،پر آبی،نخ صورتی،و خیلی چیز های دیگر این ها مهم ترین چیز هایی هستند که یک آدم می تواند داشته باشد!!!این ها همه هدیه هستند،نشان دوستی اند،این ها را من از دوستانم گرفته ام حالا می خواهم بدهم به تو!از من قبول می کنی؟حالا برایت می گویم این ها را از چه کسانی گرفته ام ،من توی اتاق چرخیدم و چرخیدم بعد هم  بالا پریدم بعد رسیدم جایی عجیب ،کوچه دوازدهم رویا خرگوشی در آن ساکن بود،بالا و پایین می پرید چیزی نگفت فقط به من یک هویج داد و رفت ؛دوباره می چرخم توی کوچه دیگری هستم اینجا دیگر خیلی عجیب است ،مثل یک رودخانه اما نه توی آن پر از ستاره است،یکی از ستاره ها به من تکه ای از دستش را داد به همراه یک قاصدک ،من دستم را گرفتم به قاصدک،حالا احساس می کنم سبک شده ام و دارم می رم بالا ،پرنده ها را می بینم ،انگار دارند کوچ می کنند حالا می خواهم از میان پرنده ها عبور کنم،وسط دسته ای از پرنده ها ی رنگی هستم،دل من یک پر سبز می خواهداما یک پرنده می آید و به من پر آبی می دهد،ناراحت نمی شوم و فکر می کنم حتما پر آبی از پر سبز قشنگ تر است از پرنده ها می گذرم چشم هایم را می بندم تا 10می شمارم،خدای من!این قاصدک مرا کجا برده،اینجا دشتی پر از گل های سرخ است،دلم می خواهد برای همیشه اینجا بمانم،دوست دارم کنار این گل های سرخ خانه بسازم اما انگار نمی شود،اینجا این همه گل سرخ است اما فقط یک گلبرگ به من می دهند،عیبی ندارد همین هم خیلی خوب است دوباره چشم هایم را می بندم این بار تا 5 می شمارم،1،2؛3،4،و 5 اینجا دیگر کجاست ؟؟؟قاصدک بگو ببینم اینجا کجاست؟جوابی نمی دهد ،کمی فکر می کنم آهان این خانم پشت چرخ خیاطی باید خیاط لباس دخترک های توی برنامه کودک ها باشد درست است او به من یک نخ صورتی می دهد خوشحال می شوم می خندم باز هم چشمانم را می بندم این بار فقط تا 4 می شمارم،این یک پروانه نارنجی است مثل این که از جنس نور و نقاشی!!!او با ناراحتی به من یک شاخک می دهد از او می پرسم :«چرا ناراحتی؟»چیزی نمی گوید غیب می شود.این بار تا 3می شمارم  یک پیرزن تنها که فقط پارچه ها را با سرعت نور رنگ می کند او تا من  را می بیند تکه ای از پارچه هفت رنگ را می برد می دهد دست من و به قاصدک  می گوید:«بروید،من کار دارم.»دیگر خسته شده ام پس تا 2می شمارم فقظ یک دیوار سفید پر از خط خطی های آبی نه این ها انگار اسم و امضا و به علاوه سن هایشان  است حالا می فهمم که تمام این ها که حالا در دست من هستند رویا ها و نقاشی های بچه هاست،قاصدک به من یک خودکار آبی داد ،اسمم رانوشتم و امضا هم کردم  حالا او به من می گوید :«یادگاری چه می گذاری؟» من کمی فکر می کنم و عروسک خرسی  ام را می گذارم،من این را بری تو یادگاری گذاشته ام.این ها را از من قبول می کنی؟؟؟

+ گفتگو با آسمان توسط محبوبه