
کم کم داشت شب می شد، آسمان تیره شده بود و چندتایی ستاره در آسمان می درخشید ماه هم کامل بود و مترسک شاد !!!
حواسش را خوب جمع کرد، اطرافش را به خوبی نگاه کرد هیچ کس نبود و فقط صدای جیر جیرک ها به گوش می رسید مترسک که مطمئن بو کسی در اطرافش نیست ، گردن چوبی پر از دردش را تکان داد و سرش را به سمت بالا حرکت داد ، آسمان را نگاه کرد و اشک از چشمانش جاری شد، شهابی را دید که آزادانه روی دشت آسمان می دوید، خواست دستش را بالا بیاورد تا با انگشتانش بشمارد که چند سال پایش در زمین بوده است ناگهان متوجه شد دستهایش را باد کنده خیلی ناراحت شد و فقط این را می دانست که از خیلی وقت پیش ها پایش در زمین است بیچاره مترسک خیلی گریه کرد دیگر نمی توانست منظر بماند آنقدر فریاد زد که ستاره آرزوها را از خواب بیدار کرد !!!
ستاره چشمامنش را مالاند و به مترسک نگاهی کرد و گفت : « چه شده اینوقت شب؟؟چرا اینقدر فریاد می زنی ؟ »
چشمان مترسک برقی زد و گفت : « آهای ستاره آرزوها ، چه عجب صدای من را شنیدی ! میخواستم بگویم دیگر خسته شدم بسکه یک جا ایستادم دیگر دوست ندارم پرنده ها را بترسانم ، به خدا خسته شدم !! »
ستاره دلش سوخت ،کمی فکر کرد و گفت:« باشه ، از این به بعد شبها می توانی از نردبانی که از ماه به پایین می آید سفری به آسمان بکنی و امشب اولین سفر تو خواهد بودد »
مترسک شاد شد با گیاهان اطرافش خداحافظی کرد اما جوابی نگرفت! انگار انها چیز هایی می دانستند! خواست به سمت نردبان حرکت کند که متوجه چیزی شد، چیزی که مانع حرکت او می شد ! مترسک متوجه ریشه هایش که درون خاک بود شد و در دلش حسی عجیب موج می زد !!
