تبليغاتX
من و آسمان
پنجشنبه بیستم فروردین 1388
ما دوستان آسمانیم؟

روی قله کوه ایستاده ام و به آسمان می نگرم و با صدایی نسبتا بلند می گویم اگر ما آدم ها نبودیم دیگر هیچ کس نبود که به آسمان نگاه کند آسمان واقعا باید قدر ما را بداند (!)

داشتم به خودمان افتخار می کردم که صدایی پیر و عصبانی مرا به خود آورد او به من گفت :« آهای از روی چشمانم برو کنار » متعجب شدم به اطرافم نگاه کردم کسی صدایی به این پیری نداشت بعد از آن من که روی چشم کسی نبودم پرسیدم:«تو دیگه کی هستی!؟!» در جوابم گفت:«کوه هستم ! از روی چشمانم برو کناربگذار دوست صمیمی ام آسمان را ببینم اصلا بگو چرا تو به خودت اجازه می دهی که آدم ها را تنها دوستان آسمان بدانی؟ تو می دانی درخت چقدر با آسمان دوست است ؟!» با تعجب کمی کنار می روم با خودم می گویم کوه را چه به آسمان از او پرسیدم در آسمان چه می بینی؟! اینگونه به من پاسخ داد: من بهار آسمان را می بینم من تازه شدنش را حس می کنم من شکوفه دادن ستاره هایش را می بینم من قصه هایی که آسمان از صورت فلکی ها به من یاد داده می دانم من غم آسمان را می بینم که گاهی از خودش می پرسد چرا آدمها بعضی وقتها خودخواه می شوند و آلودگی نوری ایجاد می کنند من از او خاک آسمان گرفته ام تا به گل های دامنه ام بدهم و آنها را آسمانی بزرگ کنم!

قبل از صحبت های کوه می خواستم از او بپرسم می داند که کهکشان چیست یا ستاره و سیاره چه هستند و از این جور سوال ها ... که دیدم کوه چقدر متوجه می شود هر چه باشد چندین سال است که به آسمان چشم دوخته . دوست داشتم به کوه بگویم یک تکه از کوه آسمانی را به من بدهد که دیدم گلی با کفشدوزک کوچی بر رویش در دستان من است......

+ گفتگو با آسمان توسط محبوبه