تبليغاتX
من و آسمان
شنبه سوم مرداد 1388
شوخی رنگی!

باران می بارید بر سر دشت  و دشت تازه می خواست چترش را باز کند  که باران تمام شد، اما قطرات باران در آسمان مانده بودند که خورشید پیدا شد نمی دانم ازکجا و لی از پشت کوه نبود آخر کوه آن منطقه با خورشید قهر بود! خیلی تاریک بود. نور خورشید به هر طرفی رفت و در این لحظه قطرات باران چیزی به سرشان زد و شروع به خندیدن کردند، قل خوردند و رفتند خودشان  را انداختند در مسیر نور، نور حواسش نبود تند تند می دوید خودش هم نمی دانست کجا می خواهد برود که ناگهان افتاد درون قطره باران، این اتفاق برای بقیه نورها هم افتاد و چیزی نشد جز تجزیه نور و توی آسمان پاشیده شدند. آدم ها از روی زمین نور تجزیه شده را دیدند و نامش را گذاشتند رنگین کمان و شاد شدند. اما نور ها عصبانی شدند و  با خود می گفتند این راز بود کسی نباید می فهمید که ماهفت تاییم. فرشته های خدا آمدند هر کدام رنگی که دوست داشتند را برداشتند و با خود بردند رنگین کمان تمام شد و در زمین خنده تلخ آدم ها ماند آن ها با خود می گفتند کاش دوباره باران ببارد و کاش دوباره به سر قطره های باران بزند که با نور شوخی کنند.


+ گفتگو با آسمان توسط محبوبه