
دلم براي سومين سياره اين منظومه مي سوزد، سياره نسبتا كوچكمان زمين.
نه براي اين كه اين هديه خدا را آلوده و كثيف كرده ايم و نه براي اين كه باهنرمندي تمام سعي به آلوده كردن آب ها داريم و انگار كسي نيست كه ياد آوري كند اگر آب نباشد ما چه خواهيم نوشيد؟ شايد قرار است پول مايع بنوشيم و به جاي همه حيوانات آبزي كه مي خوريم يا تمام گياهان و ميوه ها شكلاتي از جنس نفت نوش جان كنيم. به خاطر اين كارها كه دلم بايد براي خودمان بسوزد نه براي زمين. براي اين ناراحتم كه زمين چه كار سختي دارد اين كه هر روز به دور خودش بچرخد و دست يك بچه را بگيرد توي دستش و آن را ماه صدا كند و كاري تكراري را انجام دهد نمي دانم شايد فكر هايي در سر دارد شايد مي خواهد وقتي خورشيد براي لحظه اي خوابيد نخي كه او را به خورشيد وصل كرده را با دندان ببرد بعد شروع كند به دويدن برود براي خودش جهان گردي و ما آدم ها و ماه و هرچه را كه دارد بدهد به مريخ و به او بگويد كه مي خواهد برود كمي قدم بزند و زود بر خواهد گشت ولي ديگر نيايد! بعد ما آدم ها مي مانيم با يك سياره عجيب غريب بدون هوا مناسب، درخت و گياه و آبي كه بخواهيم آن را آلوده كنيم و به آن فكر كنيم كه روي مريخ چيزي براي از بين بردن هست يا نه!
و بهتر است كه خورشيد خان هيچ وقت نخوابد چون آن وقت ما جايي برايي خوابيدن نخواهيم نداشت!
