
بعد از رعد وبرق سر از زمین در آوردم و این را می دانم که زمینی نیستم، من یک قارچ هستم که مدتی است سرم را بالا گرفته ام و به آسمان نگاه می کنم و می ترسم زیر پای آدمی له شوم قبل از این که به آرزویم برسم.
فکر می کنم بین من و آسمان شباهت هایی هست! نقطه های گرد روی سرم ستاره است، ماه است، سیاره است، سحابی است! سر من گرد است، یک نیم کره و من برای این که آسمان شوم احتیاج به یک نیم کره دیگر دارم تا بشوم کره سماوی، انگار قطعه ای را گم کرده ام .
و به دنبال قطعه ی گم شده ام!

پ.ن/
شاید این بتونه یکی از داستانهای شل سیلور استاین باشه!